تبلیغات کلیکی و کسب در آمد لطفا کلیک کنید برای حمایت از ما

جستجو در کل مطالب این وبلاگ

در حال بارکردن…

ه‍.ش. ۱۳۸۸ شهریور ۱۵, یکشنبه

روایت طلاق شماره 1

چهارشنبه 30 مرداد 1387

روایت طلاق شماره 1

روایت طلاق شماره 1

با تشکر از خانم مینا رفیعی مددکار اجتماعی و همکار ما در سایت

مهسا 23 ساله دارای فرزند پسر 1 ساله مدت زندگی مشترک 3 سال بهنام 25 ساله شوهر مهسا

روایت طلاق همیشه روایتی تلخ بوده اما بعض وقتها جدا شدن بهتر از یک عمر تحمل کردنه این جملات آغازین مهسا هستش .همه چیز اوایل خوب بود ترم 2 دانشگاه باهاش اشنا شده بودم چقدر روزهای شیرینی بود ای کاش هرگز باهاش آشنا نشده بودم بهنام همیشه یه غروری داشت راستش از غرورش خوشم می اومد میون هم شاگردیهای پسر اون از همه مغرور تر و البته با شعورتر و فهمیده تر بود اون اوایل اشنایی کم حرف بود اما کم کم مجالی به من نمیداد خانواده هامون بعد از 9 ماه اونم وقتی که منو با بهنام تو خیابون گرفته بودن متوجه رابطه ما شدند نمیدونم چطور شد اصلا نفهمیدم چطور گذشت اما یه روز سرمو بالا کردم دیدم سر سفره عقد نشستمو در حالی که دست بهنام تو دستمه همه منتظر جواب بله من هستند ای کاش لال می شدم

بله رو گفتم و زندگی مشترک شروع شد حدودا یکماه عقد بودیم و به اصرار پدرم زود عروسی کردیم و رفتیم سر خونه اما بهنام هنوز شغل معینی نداشت به صورت پاره وقت تو یه شرکت خصوصی کار میکرد اوقات بیکاریشم تدریس خصوصی گیتار انچنان درامدی نداشتیم اما اون روزا خوش بودیم نمیدونم دقیقا از کجا شروع شد که احساس کردم بهنام علاقش نسبت به من کم شده وقتی با مادرم موضوع رو در میون میذاشتم میگفت همه مردا همینطورن بهنام دوست نداشت بیرون کار کنم حوصلم سر میرفت رابطه جنسیمون خیلی تکراری و سرد شده بود بعده 1 سال و نیم زندگی تقریبا سرد ، فهمیدم باردار شدم اوایل فکر میکردم اگه بچه درا بشم شاید مهر بهنام بیشتر بشه اما ... قرار دا دبهنام تمام دشه بود و اون شرکت قرارد ادشو تمدید نکردند اوضاع مالی خیلی بد بود دعواهامون زیاد شده بود بهنام یه دوستی داشت که بهش پیشنهاد کار داده بود اما بهنام میگفت اونکاربه دردش نمیخوره سر اصرار من که باید بره سر یه کاری دعوای حسابی کردیم و بهنام برای اولین بار رو من دست بلند کرد اون موقع 6 ماهه بودم یه سیلی محکمی خوردم طوری که پلک چشمم از ناخن دست بهنام پاره شد

10 روز رفتم خونه بابام چون دیگه پولی نداشتیم بعد 10 روز هر چی منتظر نشستم بهنام بیاد دنبالم نیمد حتی یه زنگم نزد اونروز بود که فهمیدم چقدر غرور بهنام بده همون غروری که یه روز دوسش داشتم جریان از روزی شروع شد که برگشتم خونه به بهونه برداشتن برخی لوازم اما وقتی در رو باز کردم سندلهای زنانه روی جاکفشی بود فکر کردم بهنوش خواهر بهنام اومده اما وقتی در رو باز کردم اول دیدم کسی نیست بعدا متوجه شدم از حمام صداهایی میاد تازهخ فهمیدم بهنام با یه دختری به نام فریبا رابطه داره فریبا یکی از همکلاسیهای دوره دانشگاهی بود بدون اینکه اونا متوجه بشم گریه کنان به خونه بابام رفتم این جریانو با کسی در میون نذاشتم بعده ها از یکی ازد وستانم فهمیدم که فریبا 3 ساله با بهنام دوسته ترسیده بودم دلم واسه خودم و واسه بچه تو شکمم میسوخت بالخره بعد حدودا 15 روز بهنام اومد دنبالم و ما رفتیم خونه حرفی بهش نزدم بهنام اخر رفته بود سر کاری که دوستش معرفی کرده بود درامد انچنانی نداشت بالخره پسرم حامد به دنیا اومد حدودا 6 ماهه کامل هیچ گونه رابطه نزدیکی نداشتیم بهنام ساعت کاریش نا منظم بود میدونستم که با فریبا میره بیرون اما میترسیدم حرفی بزنم به خاطر حامد به خاطر زندگیم افسوس میخورم که چه روزهای قشنگی بود چه فکرایی میکردم قبل ازدواج دعواهامون زیاد شده بود بهنام سرد سرد بود حتی نسبت به حامد پسرم تا اینکه یه روز با عجله اومد خونه و گفت کاری پیش اومده و باید بره جنوب به منم گفت 10 روزی برم خونه بابام منه ساد ه هم حرفشو باور کردم اما بعد 5 روز که از بهنام بیخبر بودم توسط دوستش سعید فهمیدم بهنام و توشمال تو یه ویلا با فریبا گرفتن به خاطرر ابطه نا مشروع ، سعید دوست بهنام ، اول میگفت بهنام تصادف کرده یه سند بدید از بازداشت درش بیاریم اما وقتی بابم پیگیر شد تازه فهمیدیم جریان چیه بهنام کسی بود که قبل ازدواج برای من روز ی صدبار میموردو زنده میشد پسر سر به زیر کلاس بود خیلی مهربون و گرم بود نمیدونم من کجا کوتاهی کرده بودم که عاقبتم این شد الانم کارم شده رفتن و اومدن به دادگاه خانواده دلم واسه پسرم میسوزه نمیدونم چی بگم

پس از شنیدن حرفهای مهسا سراغ بهنام رفتیم تنها حرفی که زد این بود مهسا هرچی بگه درسته ، من حرفی ندارم ویدگه ادامه نداد ...

با تشکر از خانم مینا رفیعی مددکار اجتماعی و همکار ما در سایت

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر